در اسارتِ دفاع
مدیر سیستم — ۱۴۰۵/۰۷/۲۰
تحلیل رفتار دیگران برای ما مثل آب خوردن است؛ بهراحتی میبینیم دوستمان چطور در هر رابطه اشتباهات قبلیاش را تکرار میکند یا همکارمان چطور با بههمریختن سر هر اتفاق سادهای، در نهایت حرفش را به کرسی مینشاند. اما این تیزبینی، درست وقتی به زندگی خودمان میرسد، از کار میافتد. واقعیت این است که ذهن ما استاد پنهانکاری ست؛ احساسات، نیازها و دردهایمان را سانسور میکند تا مبادا با واقعیتی گزنده یا تصویری ناخوشایند از خود روبهرو شویم.
ما برای فرار از حقایق تلخ درونیمان، ناخودآگاه به ترفندهایی پناه میبریم که روانشناسان به آنها «سازوکارهای دفاعی» میگویند؛ این دفاعها، همان دروغهای تسکیندهندهای هستند که به خود میگوییم تا رنج نکشیم .
هر زمان که احساساتی مثل شرم، خشم، درماندگی یا وابستگی به دیگران فراتر از توان و تحملمان باشد، ذهن بیدرنگ روی آن پارچهای میکشد تا بتواند نادیدهاش بگیرد. این ترفند در لحظه مثل یک مسکن قوی جلوی درد را میگیرد، اما استفاده دائمی از این مسکن، کار دستمان میدهد؛ این مسکن رفته رفته ارتباط ما را با نیازهای واقعیمان قطع میکند و باعث میشود همیشه در حال فرار باشیم.
این دفاعها رفتارهای تصادفی نیستند، بلکه همان عادتهای ریشهداری هستند که به آن «شخصیت» میگوییم. کسی که همیشه نقش ناجیِ مهربان را بازی میکند و هرگز ابراز خشم بلد نیست، دقیقاً مثل فردی که سر هر موضوع کوچکی داد و بیداد راه میاندازد تا کنترل را حفظ کند، در حال دفاع از خود است. هر دوی آنها سالها پیش این زره را پوشیدهاند تا از آسیبهای عمیقتری مثل طرد شدن، نادیده گرفته شدن یا احساس بیارزشی فرار کنند.
قدم اول برای رهایی از این دفاعها، توجه به مقاومتهای روزمرهمان است. درست همان لحظاتی که در برابر شنیدن یک نقد، زبانمان بیاختیار با یک «ولی...» شروع به توجیه میکند یا از شنیدن یک حقیقت عصبانی میشویم؛ بهجای جنگیدن یا سرزنش، کافی است کمی مکث کنیم و با خود روراست باشیم. وقتی بتوانیم این دروغهای موقتاً آرامبخش را در رفتارمان شناسایی کنیم؛ به جای دفاع بیهوده، شجاعت روبهرو شدن با واقعیت را پیدا میکنیم و در نهایت، رابطههایی امنتر و عمیقتر میسازیم.
از کتاب «چرا آن کار را کردم»
تلخیص و نگارش: ریحانه خداکرمی