هیجانات دردناک؛ بخشی جداییناپذیر از انسان بودن
مدیر سیستم — ۱۴۰۵/۰۸/۰۴
چرا نمیتوانیم از احساسات دردناک فرار کنیم؟
اغلب ما میخواهیم فقط شاد باشیم، اما فصل سوم کتاب «چرا آن کار را کردم؟» میگوید شادی حالتی دائمی نیست. هیجانات، چه لذتبخش و چه دردناک، مهمانانی گذرا هستند: میآیند و میروند. حتی موفقترین آدمها هم از ناکامی، نومیدی، خشم و اندوه در امان نیستند. نویسنده تأکید میکند که «انسان بودن» یعنی داشتن طیف کامل هیجانات، و فرار کامل از آنها ممکن نیست. مشکل اغلب افراد هم همین است: تحمل رنج. وقتی نتوانیم درد هیجانی را تاب بیاوریم، به سازوکارهای دفاعی متوسل میشویم؛ یعنی راهکارهای ناخودآگاه ذهن برای دورکردن احساسات ناخوشایند از آگاهی.
نویسنده با الهام از ارسطو، هیجانات بنیادین را به هفت جفتِ متضاد تقسیم میکند: خشم و آرامش، نفرت و عشق، ترس و اطمینان، شرم و بیشرمی، قدردانی و نمکنشناسی، ترحم و انزجار، رشک و همچشمی. او این هیجانات را بر اساس مراحل رشد، از کودکی تا بزرگسالی، بررسی میکند، چون ریشهی بسیاری از آنها در تجربههای دوران کودکی است.
نوزاد با دنیای ناآشنا و غیرقابلکنترل مواجه میشود و گریهاش نشانهی ترس و وحشت اوست. وقتی والدین نیازهایش را برآورده و او را آرام کنند، بهتدریج حس اطمینان و سپس اعتمادبهنفس در او شکل میگیرد؛ یعنی توانایی عبور سالم از توفانهای هیجانی. منظور محیط کامل نیست، بلکه محیطی است که به تعبیر وینیکات «بهقدر کافی خوب» باشد. چنین محیطی همچنین ظرفیت قدرشناسی، عشقورزی و همدلی را پرورش میدهد. همدلی یعنی گذاشتن خود به جای دیگری، و کسی که خودش هیجانش را تاب نیاورد، نمیتواند با هیجان دیگران همراه شود.
اما اگر والدین کودک را نادیده بگیرند یا با تندخویی پس بزنند، او شرم عمیقی را درونی میکند. این شرم با شرمِ ناشی از نقض هنجارهای اجتماعی فرق دارد: حسی است که میگوید «من ناقص و معیوبم». شرم میراثی ناتوانکننده است و بسیاری از دشواریهای دیگر، مثل رشک و حسادت، از آن تغذیه میکنند. رشک و حسادت در ذات خود هیجاناتی عادیاند، اما وقتی با شرم آمیخته شوند تحملناپذیر میشوند. همدلی افراطی نیز میتواند ریشه در محرومیت داشته باشد و بیشتر از نیازهای ارضانشده برخیزد تا از سخاوت واقعی.
فصل با تمرینی پایان مییابد: لحظهای دردناک را با تمام جزئیات، یعنی احساس بدنی، خیالپردازیها و قضاوتها دربارهی خود، بنویسید. نویسنده یادآوری میکند که برچسبهای تشخیصی مثل «نارسیسیست» یا «مرزی» ما را آرام میکنند اما انسانها را نمیتوان در چنین قالبهایی گنجاند. بهجای آن، بپرسید: از چه چیزی فرار میکنم و چرا؟
پیام اصلی: هیجانات دردناک را نمیتوان «دورشان زد». شناخت و تحمل آنها، گام نخست رهایی از چرخهی دفاعها و رنج است.
از کتاب «چرا آن کار را کردم»
تلخیص و نگارش: فرناز نبیئی