کودکی که درون ما جامانده است؛ ریشه های پنهان زخم های روانی
مدیر سیستم — ۱۴۰۵/۰۸/۰۲
چرا بعضیها از صمیمیت فرار میکنند، بعضیها از رها شدن میترسند و بعضیها با کوچکترین اشتباه، خودشان را سرزنش میکنند؟ شاید پاسخمان را فقط در «امروز»مان پیدا نکنیم. بخشی از آن ممکن است به سالهایی برگردد که هنوز کودک بودیم و برای امنیت، آرامش و دوست داشته شدن و رُک بگویم« بقا و زنده ماندن»، کاملاً به دیگران وابسته بودیم. انسان برخلاف بسیاری از گونهها، دوران نوزادی و کودکی طولانی و آسیبپذیری دارد. ما برای سالهای زیادی به والدین و مراقبان خود نیاز داریم تا هم از ما محافظت کنند و هم به ما یاد بدهند که چگونه با ترس، خشم، غم و ناکامی کنار بیاییم. به همین دلیل، تجربههای اولیه رابطه با مراقبان میتواند الگویی را برای روابط بزرگسالی ما بسازد. با این نگاه، بسیاری از مشکلات روانی و ارتباطی انسان را میتوان در سه دسته بنیادین طبقهبندی کرد:
1. آیا نیاز داشتن به دیگران، امن است و میتوانم نیازمند باشم؟ وابستگی بخشی طبیعی از انسان بودن است، اما اگر در کودکی یاد گرفته باشیم که دیگران قابل اعتماد نیستند، ممکن است در بزرگسالی یا از صمیمیت فرار کنیم یا برعکس، بیش از حد به دیگران بچسبیم و دائماً از رها شدن بترسیم. کسی که یاد گرفته« داشتن نیاز نشانه ضعف است»، ممکن است همه کارها را به تنهایی انجام دهد. فرد دیگری ممکن است برای احساس امنیت، دائماً به تأیید و حضور دیگران نیاز داشته باشد.
2. آیا میتوانم احساسات شدیدم را تحمل و مدیرت کنم؟ کودک هنوز توانایی مدیریت هیجانات شدید را ندارد و این مهارت را در رابطه با مراقبانش تمرین میکند و یاد میگیرد. اگر در کودکی کسی نبوده که هنگام ترس، خشم یا غم او را آرام کند و به احساساتش معنا و اعتبار بدهد، ممکن است در بزرگسالی هم تحمل هیجانها برایش بیش از حد شدید باشند. بعضی افراد احساساتشان را سرکوب میکنند و از هر موقعیتی که هیجان زیادی ایجاد کند دوری میکنند. بعضی دیگر چنان تحت تأثیر خشم، اضطراب یا اندوه قرار میگیرند که احساس میکنند کنترل خود را از دست دادهاند.
3. آیا احساس میکنم که ارزشمندم؟ همه ما نیاز داریم احساس کنیم که« مهم هستیم» و در نگاه دیگران جایگاهی داریم. اگر کودک بارها پیامهایی دریافت کند که « کافی نیستی»، « بی عرضه هستی و اشتباهی» یا « ارزش تو به موفقیتهایت بستگی دارد»، ممکن است شرم و عزتنفس پایین تا بزرگسالی همراهش بماند. برخی برای فرار از این احساس، مدام به دنبال تحسین، توجه و موفقیت میروند. برخی دیگر خودشان را کوچک میکنند، دائماً خودشان را سرزنش میکنند و حتی در برابر بدرفتاری دیگران، توقع چندانی از رابطه ندارند. نکته مهم این است که این الگوها الزاماً به این معنا نیستند که ما « معیوب و خراب» هستیم. ذهن انسان برای محافظت از خودش این سازوکارهای دفاعی یا به عبارت سادهتر الگوهای ارتباطی را میسازد. زمانی این دفاعها بسیار مفید بودند؛ گاهی شاید هنوز هم باشند. اما همان چیزی که زمانی از ما محافظت میکرد اکنون دیگر با شرایط زندگی امروز سازگار نیست؛ میتواند منبعی برای رنجمان شود. مثلاً کسی که برای محافظت از خودش یاد گرفته به هیچکس نیاز نداشته باشد، شاید امروز در صمیمیت مشکل داشته باشد. یا کسی که احساساتش را سرکوب کرده، شاید دیگر نداند واقعاً چه احساسی دارد. و کسی که برای فرار از شرم، همیشه به دنبال کامل بودن است، ممکن است با کوچکترین اشتباه احساس بیارزشی کند. بنابراین پرسش مهم این نیست که « مشکل من چیست؟» بلکه شاید بهتر باشد بپرسیم:« من برای محافظت از خودم چه چیزی یاد گرفتهام و آیا آن روش هنوز به کارم میآید؟» تقریباً همه ما، با شدتهای متفاوت، با هر سه دسته درگیر هستیم. هدف از شناخت این الگوها، برچسب زدن به خودمان نیست. بلکه پیدا کردن راههایی است برای اینکه بتوانیم نیازمند بودن را بدون شرم بپذیریم، هیجانهایمان را بدون سرکوب یا غرق شدن تجربه کنیم و ارزش خود را بدون وابستگی به تأیید دیگران احساس کنیم. شاید بلوغ روانی دقیقاً از همینجا آغاز شود: از پذیرفتن اینکه آسیبپذیری، نقطهضعف انسان نیست؛ بخشی جداییناپذیر از انسان بودن است.
از کتاب «چرا آن کار را کردم»
تلخیص و نگارش: فاطمه خداکرمی